تبليغاتX
::: دستنوشته هاي مامان بزرگ :::
- صبح ساعت ۶ بود که باید قرصم رو میخوردم و از اونجایی که تو مصرف آنتی بیوتیک ها زمان حرف مهمی میزنه نمیخواستم تاخیر کنم نهايت استفاده رو از بيخوابي كه چند روزي ميشه دامنو گرفته كردم و تا اون موقع اصلا" نخوابيدم! بعد خوردن داروها دوباره روی تختم دراز کشیدم و ادامه کتاب چراغها رو خاموش میکنمِ زویا پیرزاد رو خوندم... حوالی ساعت ۷ بود با صدای آهنگ love story كه رينگ تُن مختص فافا و سعيد هست از خواب پريدم، يادم افتاد ۷:۳۰ با فافا قرار دارم و تا ۲۰ دقيقه بايد بزنم بيرون! فوري آماده شدم و راه افتادم... مسير ۴۵ دقيقه اي رو انقدر فك زديم تا خوابم از سرم پريد! توي رختكن داشتيم آماده ميشديم كه مربي پشنهاد كرد فردا بريم كوه و قرار ساعت ۸:۳۰-۸:۴۵ شد! هواسم به قد و هيكل دو تا مربيا بود كه با قد متوسطشون اندام خوبي داشتن و واقعا" با راه رفتنشون حتي بدون ديدن چهره دلربايي ميكردن و از طرفي تو فكر تنظيم كردن برنامه ي فردا، كه ببنيم ميرسم برم كوه يا نه؟

۸ تا ۵ دقيقه دويديم و بعد چند دقيقه استراحت دوباره ۴ تا ۱۰۰ متر...، فافا خيلي زودتر از من خسته ميشه در حاليكه اون هميشه فعال تر از من بوده... بعد از تموم شدن تايم يكم نرمش كرديم و از زمين نازنيني كه پر برف بود خداحافظي... (امروز خبری از کلاغا و گنجشکا نبود!)

- باید تا ساعت ۱۱ میرسیدم دانشگاه و خیابونا مثل همیشه ترافیک بود، به تصميم هر دو قرار شد تاكسي دربست بگيريم تا حداقل وقتي برا ايستادن تو ايستگاه تاكسي و هزار بار گفتن يه مسير تلف نكرده باشيم... يه تاكسي با راننده ي مسني يه نيش ترمز كرد و ايستاد، فافا درِ جلو رو باز كرد تا مسير رو بگه كه مرد درشت هيكلي هلش داد و نشست رو صندلي! گفتم آقا ما دربست گرفتيم آخه... گفت: خوب بيخود كردي گرفتي، خانم اين همه ملت موندن تو خيابونا اون موقع تو بچه مايه دار پز پولتو ميدي... دربست بي دربست! گفتم آخه ما عجله داريم... و اون در كمال احترام درو بست و چهرشو ترش كرد و با سرش اشاره كرد كه برو بابا(در واقع گم شو!) راننده هم هاج و واج داشت ماهارو نگاه ميكرد و لام تا كام حرفي نميزد..

فافا عصباني شد و درو كوبيد و دوباره منتظر شديم تا يه تاكسي خالي بياد... يه تاكسي خالي رو از فاصله چند متري ديدم و اشاره كردم تا بگم دربست و اونم نامردي نكرد و نگه داشت و سوار شديم... يه آقاي ديگه با پسري كه احتمالا" پسرش بود مسير مستقيمي رو گفتند و راننده بوق زد كه سوار شن! گفتم آقا ما دربست گفتيما... خوب گفتين كه گفتين... خواهرم از اين شوخي ها نداريما! چه دربستي؟ كار قانون داره! هر موقع مسافر زياد نبود ميتوني دربست بگيري اما الان كه اين همه آدم تو خيابونه بي انصافيه... بعد با همون آقايي كه سوار شده بود مشغول سلام و احوال پپرسي شد... فافا يه پوزخندي زد و بعد اخماشو تو هم كرد و گفت: پس ما هم همين جلو تو چهار راهِ... پياده ميشيم، با دادان ۲۰۰ تومن كه كرايه مسير چند قدمي بود راننده به علامت رضايت دستي تكون داد و بوقي زد!!!

بعد از كلي عجله و بدو بدو ساعت ۱۱:۱۵ رسيدم و با التماس برگه اي رو كه بايد ميدادم رو به خانم متصدي سايت دادم و ايشونم با كلي قر و فر بالاخره لطف كردن و برگه رو گرفتن، مسير يك ۴۵ دقيقه اي دانشگاه تا خونه رو يك و نيم ساعته اومدم و كلي تو ترافيك فرصت اس ام اس بازي داشتم! غافل از اينكه وقت ملت هم ارزشي داره...

- اينارو نوشتم نه به خاطر اينكه چند صباحي بعد يادم باشه چقدر ترافيك بود و چقدر تاكسي گير نمي اومد... نه! نوشتم تا توي ذهنم مرور بشه كه چقدر خوش شانسم و چه اتفاقاي جالبي پيش مياد... مگه نه كه هر روز از جلوي ده ها مسافر رد ميشن بدون نيم نگاهي كه شايد معذب بشن و وادار بشن سوار كنن! و انقدر مسافرا مي ايستن تا بالاخره بگن دربست و زير برف و بارون و آفتاب منتظر نشن... مگه نيست كه هر روز ميگم آقا مسيرتون فلان جا هست يا نه و ميگن: خواهرم دربست برو خوب... هم تو راحت... هم من!

- حالا امروز كه من عجله دارم انقدر مبادي آداب شدن؟ امروز كه بايد تاخير نميكردم انسان دوست شدن؟ يا به خاطر آشنايي بود كه سوار كرده بود و كلاس ميذاشت؟ اصلا" مگه من مسئول مملكتم كه فكر مردم باشم؟ خوب تو شهري كه اتوبوس مختص آدماي خاصي باشه و مجبور بشي سرپا بايستي و تاكسي ها افتخار ندن مسافر سوار كنن و بعد ۱۰ سال حرف مفت و نصب تابلوهاي كارگران مشغول كارند! و بستن خيابوناي اصليه شهر...  هنوز خبري از مترو نباشه ملت الاف ميشن ديگه!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 21:36 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

- ميشه به جاي نوشتن يك پست طولاني به همين اكتفا كرد كه:

"بسي غمگين ام..."

 

+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 23:8 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

- عملیات انتخاب واحد با موفقیت سپری شد اما هنوزم نفهميدم اينترنتي كردن ثبت نام چه فايده اي برا دانشجو ها داره؟‌در شرايطي كه برگه منابع، ليست دروس، همه اطلاعيه ها و بخشنامه هاي جديد و ... بايد از طريق دانشگاه پيگيري بشه و حتي فيش واريزي رو هم بايد به اونجا تحويل داد! و همچنان از خداوند متقاضي تني سالم و روحيه اي خوب و خلاصه مني شارژ برا درس خوندنيم.

- فردا يكي از روزايي هست كه من ميونه اي باهاش ندارم حتي برا عشاق عزیز، فلسفه به وجود اومدن اين روز(۱۴ فوریه) خیلی جالب هست اما هیچ شباهتی به کارایی که مردم تو این روزا واسه هم انجام میدن نداره! یادم نیست قبلا" هم خوشم اومده باشه که توی روز ولنتاین کادو بگیرم یا کادو بدم یا اصلا" با کسی باشم اما با وجود شرایط فعلیم و خاطرات نابود نشدنیه گذشته امسال واقعا" حالم از همچین روزی بهم میخوره!

- سعید دو روزی میره سفر واسه کاراش و منو فافا به خاطر اینکه تنها نباشیم قراره بزنیم به خط دیوونگی و کلی باهم حال کنیم. با وجود این همه برف دو هم که نمیتونیم بریم، به قول مامانم خدا يه جورايي ميخواد بفهمونه كه عصبانيه! اون از زلزله هاش، اون از يخبندونش، اينم از اين همه برف... خوش به حال بچه مدرسه اي ها كه هفته اي ۴-۵ روز بيشتر مدرسه نميرن و به هر بهونه اي مجال آدم برفي درست كردن و بازي و الافي دارن.

پينوشت: هر روز ميتونه برا همه ولنتاين باشه.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 22:25 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

- با اينكه به پشنهاد من از بين كلي ورزش دو ماراتن رو انتخاب كرديم ولي فافا بيشتر از من خوشش اومده و اساسي داره اخت ميگيره با اين ورزش. دويدن تو هواي آزاد برامون سخته چون ريه ها رو برا تنفس بزرگتر ميكنه و اوايل همراه با درد سينه و سرفه هست اما خدا ميدونه چقدر شار‍‍‍ژمون میکنه... دور زمین پر کلاغ  و گنجیشک هست و با تمام ترسم از کلاغ خیلی دوستانه باهاشون کنار میام و کم کم دارم حداقل با کلاغای اونجا دوست میشم!

- امروز که فافا گفت فردا پس فردا یه برنامه بذار با سعید(نامزدش) بشنیم صحب کنیم و برنامه رفتن به خونمون رو بریزیم خیلی خوشحال شدم، اما از طرفي هم نگران... دقيقا" جلو چشامه روزي كه دوتايي با يه قوطي شيريني و يه روسري مامانيه خوشگل اومده بودن محل كارم و داشتن ازم به خاطر آشنا كردنشون تشكر ميكردن و در واقع دعوتم ميكردن به مراسم عقد كنونشون! دو سال از اون روز ميگذره و من هنوز به ياد روزايي كه سعيد داداش من و فافا خواهرم بود خوشم، در حاليكه الان سعيد و فافا هر دو نفس من و هر دو دليلم برا زنده بودن هستن... .

- ديروز توي تاكسي كنار يه گداخانمي نشسته بودم و سعادتی نصیبم شده بود تا از صحبتای ایشون فیض ببرم، داشت از برنامه هاش براي تابستون كه كجاها قراره بره و جيب چه كسايي رو بزنه و كدوم آهنگا رو بخونه تعريف ميكرد... بوي ركيكي كه لباس هاش ميداد و جاي آب دهن و دندوناش روي چادر داشت حالمو بهم ميزد و با تمام وجود ميترسيدم تا فقط يه عق بزنم تا هم اون رو ضايع كنم و هم خودم... در كمال آرامش داشت به دولت و ملت بد وبيراه ميگفت و با سوار شدن هر مسافري گدايي ميكرد! جالب اينجاست با وجود داشتن خونه شخصي(بماند در کدوم دهاتی یا پائین شهر) و شوهر سیگار فروشش دو تا بچه هاش در شیر خوارگاه بودن و ميگفت من اگر بچه داري كنم كه وقت واسه كار ندارم؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 22:16 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

- با تموم شدن امتحانا يه آرامش نسبي دوباره اومده سراغم، بد نيست اينجوري حداقل ميشه با عقل سالم تر و روحيه بهتري نفس كشيد!

- يادمه از همون بچگي موقع درس خوندن چند برابر غذا و تنقلات ميخوردم و بر خلاف اكثر كسائيكه موقع فشار درسي لاغر تر ميشن چاق ميشدم، الانم به همون منوال ۳ كيلو چاغ تر شدم و بهانه اي شده براي رفتن دوباره به باشگاه و شروع ورزش جديدي! دوباره دارم مثل چند سال پيش به خودم ميرسم و چند روزي هست كه ادامه كلاس سياه قلمم رو ميرم و خيلي جالبه كه ديگه از كشيدن پرنده ها نمي ترسم كه هيچ لذت مي برم. هنوز جواب خوبي براي سوال يكي از دوستام كه راجع به رفتن من به انواع كلاس هاي ورزش پرسيده بود و مي گفت چرا يكي رو انتخاب نميكنم پيدا نميكنم، شايد دليلش تنوع پرستي من باشه يا نداشتن ثبات شخصيه، نميدونم... اما از اونجائيكه هميشه در هر لحظه هر تصميمي ميتونم بگيرم و در همون لحظه حالم ممكنه از اين رو به اون رو بشه و تا حالا سابقه نداشته به چيزي عادت كنم فكر ميكنم دليلش يه ناهماهنگي هست بين خواسته ي دروني من و علايقم با قوانينم! و فكر ميكنم همينم هست كه تا حالا نفهميدم من قهوه تلخ دوست دارم يا شيرين! اصلا"‌ چه رنگي دوست دارم؟‌ چه كتابايي رو ترجيح ميدم؟ مادرم يا پدرم؟ ... همه اينا در همون لحظه تعيين ميشن!

پينوشت: سلام غريبه ي عزيز، حقيقتش به واسطه فراموشي بنده سعادتي نصيبم شد تا دوباره نظر شمارو ببينم، در واقع فراموش كرده بودم بخش نظر خواهي رو غير فعال كنم و همين جا ميخوام بابت اينكارم عذر خواهي كنم، چراكه شايد فكر كنيد اين بي احترامي به شماست اما در واقع اين سبك نوشتن من هست كه اينجوري ايجاب ميكنه. به هر حال خوشحالم از حضور شما در اينجا و خير مقدم...

 

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 22:35 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 

- از وقتي مامان بزرگم فوت  كرد و يك سال بعدش زن باباي محترم مامان عزيز تر از جونم قدم رو تخم چشامون گذاشتن به جاي هفته اي يكبار به تصميم مامانم و داييم قرار شد دو هفته يكبار روزاي جمعه واسه ناهار همه دور هم جمع باشيم و از اون تاريخ تا حالا دو هفته يكبار روزاي  جمعه بابا بزرگم با كلي ذوق  وشوق واسمون رو منقل كباب و جوجه مي پزه و هنوز كه هنوزه هر بار انقدر غر ميزنه كه چرا من كباب نمي خورم تا بالاخره هربار عصر يا شب موقع برگشتن باباي من مسير طولاني برگشتن تا دم در خونمون نصيحت كنه كه گوشت چقدر لازم و مفيدِ و ارزش اين همه گشنگي رو نداره! اما من كه گشنه نبودم... صبحونه ي مفصلي كه صبح كه چي بگم ظهر ساعت 12 خورده بودم تا شبم مي تونست منو سر پا نگه داره.

- امروز هم هيچ فرقي با بقيه جمعه ها نداشت جز اينكه من سعي ام برا دوست داشتن زن باباي مامانم به وفور قابل مشاهده بود و ناگفته نماند كه بعد از 6 سال كم كم دارم با اين واقعيت كنار ميام كه قانون زندگي همينه و روزي من و بقيه هم مثل مادر بزرگم زير آواري از خاك خواهيم خوابيد و شايد جبران بدشانسي ها و بد اقبالي هاي مارو عده اي مثل همين خانم بكنند، كه صد البته اين خانم و امثال ايشون هيچ سهمي در به زير خاك بردن مادر بزرگم و مادر بزرگ ها ندارند... . 

 

+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 23:33 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ |

- بيشتر از دو سال از افتتاح اين وبلاگ ميگذره، اون موقع ها كلي مي نوشتم و كلي واسم مي نوشتن و بودن تو اين خونه شده بود يكي از كاراي هميشگيم و يك نوع سرگرمي و عيب جويي و انتقاد از همه چيز و همه كس...و بايد اظهار شرمندگي بكنم از همخونه هاي خوبي كه اومدن ديدن خونه رو كوبيدم و يكي ديگه دارم مي سازم... اما  حالا ديگه فقط برا دل خودم مينويسم يعني نه انتظار نظر دارم نه توقع خوندن. فقط مينويسم تا چند بهار ديگه يادم باشد دفتر زندگيم چطوري ورق خورده. مینویسم تا یادم باشد که چگونه و از کجا به کجا آمده ام... و كي مغلوب و چه زمان غالب اين روزگار و درس هاش بودم.

 

- دانشجوي مهندسي صـــنايع هستم و كلي عاشق رشته ام. تند خوان و کتاب خوان خوبی هستم، البته غير از كتابهاي سياسي و كم و بيش تاريخي كه سلامي ميدم و رد ميشم از محضرشون! ساعات فرار از دنياي بيرونم رو استخر و باشگاه ميرم و  آرامشم جز در آب و ابر و آفتاب و برف و خاك و كوه وسبزه و گل و باران و هر آنچه از او ميرسد نيست، نقاش ماهري نيستم اما ادعاي هنر دوستي دارم... از تراشيدن مداد رنگي هام گرفته تا بوي پاك كنم ودستان زغالي ام برام عاشقانه و آرامش بخشه و همه هنر منديهايي رو كه تخليه كردم به روي تكه كاغذي نصب ميكنم به بزرگترين اتاق ديوارم (خوب تصور كنين تا حالا چند لايه عكس ميخكوب شده به اون ديوار!)

 

- من در حال هستم و از زندگي در گذشته بيزارم، هر چند محال است خاطرات پاك شوند اما برايم فقط خاطره هستند و بس. اينجا برايم جايي نيست كه از دنياي بيرون فرار كنم و ناگفته هايي رو كه شايد نمي تونم مخاطبي پيدا كنم بيان ميكنم... بلكه عقايد و افكاريست كه ميخواهم زنده بمانند تا با گذشت زمان و عوض شدن آنها فقط شاكر باشم كه هستم و شاهد بزرگ شدن كودك درونم هستم.

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 23:50 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ

 
 
اردیبهشت 1387
 
فروردین 1387
 
اسفند 1386
 
بهمن 1386
 
خرداد 1384
 
 

اطلاع از مشخصات يك بلاگر جز ساختن يك تصوير ذهني از وي در ذهن مخاطب هيچ توفيري به حال خواننده ندارد و بنده شما رو تا حدی از ساختن این تصویر محروم میکنم، هر چند بعيد مي دانم كه خودم را شناخته باشم پس در چند سطر نمي توانم خودم را بشناسانم به مخاطبانم... پس همان بهتر که با گذشت روزها هم بنده خودم رو بيابم و دريابم و هم شما بدانيد كه كيستم.
و اما اسم وبلاگ كه بنا به روحیه ی بسي جوان و صد البته ارادت خاصم به تمامي مادر بزرگ ها بالاخص مادر بزرگ خودم انتخاب شده و عرض ادبی هست به وي در آن سوی ابرها یا شاید در زیر خاکها...
اينجانب هیچ اعتقادی به تبادل لینک ندارم و اگر کسی لطفی کرده و لینکم را در بلاگ یا سایتش قرار داده ممنونم، من نيز اگر بخواهم كه هميشه بخوانم حتما" لينك ميكنم تا در دسترسم باشد.

_____________


,Yesterday is history "

Tomorrow is a mystery, And

,today? Today is a gift

That's why we call it The

" .Present


 

 

 

 

designed by

shomalgan.com