- تا ديروز طرح عفاف بود و ارشاد! توي خيابونا با ترس راه ميرفتيم كه مبادا نوك كفشمون گِلي باشه يا روسرميون رنگش شاد... يا شايدم مانتوي نخ كش شده پوشيديم... و مبادا چشممون به چشم پسركي بيوفته يا گوشمان حرف پسركي را بشنوه!
امروز همون خانمها و آقايوني كه ارشاد ميشدن نشستن تو ستاد هاي انتخاباتي و شيريني و چاي ميل ميكنند و هر و كر كنان از حضور ملت فيض ميبرند...! فردا چه خواهد شد؟ پس فردا؟
پينوشت: بنده هيچ كاري به سياست و ملّت و دولت ندارم، اما حالم از چهره هايي كه هر روز يك نقاب ميزنند بهم ميخوره و سَرم از این همه تنوع گیج میره...
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 23:39 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ
|
- شمردن روزاي هفته برا تموم شدنشون تا برسه روزي كه دوباره بيايي پيشمون و تو آغوش گرمت گْم شيم و دونفري بوسه بارونت كنيم برام شيرينه، تو موجود تعريف نشدنيه منو فافا معجزه خدايي كه ما داريمت، هيچ ميدوني چقدر احساس خوبيه كه هر كدوم رو يه دستت سرمونو ميذاريم و صداي قلب مهربونت بهمون هشدار ميده كه هي! اِنقدر اين تن خسته رو اذيت نكين... اصلا" تا به حال بهت گفتم از صداي قلبت مي ترسم؟ با همه آرامشي كه بهم ميده... وقتي اِنقدر به قلبت نزديكم و صداش تو گوشم ميپيچه حس ميكنم اين صدا مهم ترين و با ارزش ترين چيزيه كه تو اين دنيا دارم و بدون اون نه گوشي لازم دارم كه بشنوم نه تني كه بخوام سر پا نگهش دارم و نه سري كه بذارم رو بازوهاي مردونت و بخوابم!(اما همچنان روي اين وظيفه اخلاقي نسبت به خداي مهربونم هستم و از امانتي كه به هممنون داده مواظبتم كه نكنم حداقل زير پام له نميكنم!)...
- داشتيم با فافا از اينكه شغلت شبيهِ كدوم يك از شغلاست بحث ميكرديم اما به نتيجه نرسيديم! صبح زود كار كردنت شبيه كارمنداي اداري و شبا بيدار موندنت مثل دكترا و در هر ثانيه ۱۰۰۰ تا پشت خط داشتنت مثل اپراتوراي ۱۱۸ و هميشه در عجله بودنت مثل ماموراي آتش نشاني و گاهي خيلي پولدار و گاهي آه در بساط نداشتنت مثل بازاري ها... !
- از وقتي شدي داداش و زندگي و خون وجونم شلوار مردونه تنت نكرده بودي! يعني يه سالي ميشه! هر چند ۴ ساله ماله خودِ خودمي اما ديگه يك ساله كه خونت تو رگامه! داشتم با چشمِ خريدار نگات ميكردم... خوش به حال فافا كه تورو داره! البته خوش به حال خودمم هستا... چقدر پاهاي كشيده و بلندت تو اون شلوار مردونه دلبري ميكردن، خوب همينه كه وسط خيابون زد به سرم و ازت خواستم پياده شي و تمام قد ببينمت! وقتي نگام به دست چپت رو فرمون هست و زل ميزنم به حلقه ي فافا تو دستت و ساعت خوشگلت و از آينه همش نگات به چشامه و ازم ميخوايي نگات كنم كشيدن چشام از رو دست ناز و مهربونت هيچ ميدوني چقدر سخته؟ داشتم فكر ميكردم من از كدوم حالت تو خوشم نمياد !؟؟ اما هر چي فكر كردم نتيجه نداد! وقتي تيپ ميزني كه ميشي داداش خوردنيه يكي يك دونه ي خودم،وقتي موهات ميريزه رو پيشونيت و دوربين به دست پشت سه پايت مي ايستي و مجال جواب دادن به تلفنامونم نداري كه ديگه دختر كش ميشي، وقتي پشت رل هستي و بورژوا بازي در مياري و ويراژ ميدي با تمام ترسم عاشقتر ميشم، وقتي از خواب بيدارت ميكنيم و با همه خواب و خستگيت نگاه معصومانه اي تحويلمون ميدي و لبخند كمرنگي ميزني كه ميگم بگيرت بخورمت، وقت غيرتي شدنت كه ديگه نگو....... همون جا وسط خيابون يا بين فك و فاميل يا هزار تا غريبه حس اينكه بگيرم و بگم قربون غيرتت كه عاشقشم، يا وقتي عصباني هستي چقدر ديدني ميشي... اصلا" نميتوني نخندي! وقتي هم كه بتوني تحمل ناراحتي منو فافا رو كه نداري! اون موقع عاشقتر از هميشه نگاهمون ميكني... موقع غذا خوردن بااون اَداهاي بچه گانت روده برمون ميكني... چيزيم موند؟ اصلا" مگه ميشه تورو دوست نداشت؟
- اين روزا همش يا آفيش هستي يا پاي صفحه۱۷ اينچي يا پشت دوربين يا ستاد تبليغاتي و اماكن يا تو جاده ها و شهرستانها دنبال نماينده هاي محترم! خوب بدم نشده ها... قدغن كردن نصب كردن پوستر به نفع شماها شده و حسابي بازارتون خوبه...
پينوشت: داداشِ من، عزيز تر از جونم، خونِ تو رگام، همه روح و جسمم، دوست داشتني ترين احساس من، نزديك ترينم دوست دارم و عاشقانه پشتِتَم، تكيه كن و بدون با همه فحش و بد و بيراهي كه براي اولين بار بهت گفتم من مالِ تو و نزدكتز از خودت به تو هستم. اگر من و فافا از سر ميس يودن گاهي اذيتت مي كنيم فقط به حساب اين بذار كه اول و آخر زندگيمون تويي. ببخش كه گاهي مجبورم ازت دور و گاهي بد خُلق باشم.
+
نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:55 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ
- پائين شكمم تير ميكشيد و با دست چپم دست راست فافا رو فشار ميدادم و تكيه كرده بودم به شونه ي راستش.. از پائين شكمم شروع شد و مثل هميشه در عرض سه چهار دقيقه كل شكمم رو فلج كرد، احساس تنگي نفس داشتم و دهن و لبام خشك شده بود… چشام سياهي ميرفت و ميدونستم مثل هميشه فشارم اُفتاده، كل بدنم يخ كرده بود و احساس ميكردم خون در بدنم جريان نداره، حالت تهوع داشتم و وسط خيابان عق مي زدم، تب و لرز لحظه اي رهام نميكرد و پا به پاي فافا ميرفتم و ناله ميكردم… مي دونستم نميتونم خودم رو تا خونه برسونم و فوري رفتيم درمانگاه، طبق معمول نتونستم بشينم روي صندلي و مثل مريض هاي عادي توضيح بدم چه مرگمه، تكيه دادم به ديوارو به حالت نيم خيز شروع كردم با چند تا جمله كوتاه بگم كه بايد چه داروهايي استفاده كنم و بهش فهموندم كه آقاي دكتر تو نخواهي فهميد من چه دردي دارم! مثل همه دكترا بدونِ داشتن هيچ سابقه اي از بيماريم در دستش و هيچ آزمايش و سونوگرافي و برگه اي گفت احتمالا" كوليت عصبي هست و اسپاسم عضلاني! يكي نبود بگه كه منم ميدونم اسپاسم هست اما به اين شدت؟ هفته اي چند بار؟چرا؟تا كِي؟...
- كنار سالن ايستاده بودم و داشتم به پيشرفت علم فكر ميكردم كه طي ۵ سال و اندي كه من هر ماه يا دوماه يا حتي هفته اي يكبار مُردم و زنده شدم هيچ تشخيص درستي داده نشده و هيچ درماني هم پيشنهاد نشده! خوب يادمه چند ماه پيش دكتري در جواب مادرم كه ميگفت "حداقل به مسئوليت خودِ من اين داروي... رو تجويز كنيد تا يكم آروم تر شه، آخه داره ميميره...! " با كمال خونسردي گفت خوب همه روزي مي ميرن خانم... فافا كمكم كرد تا خودم رو برسونم كنار تخت، آرومو رو به پهلو دراز كشيدم و پرستار ۲ تا آمپول اصليم رو تزريق كرد و بعدش با هزار مصبيت سرمم رو بعد از سوراخ سوراخ كردن دو تا دستام كمي بالاتر از انگشت شصتم... و بعد از نیم ساعت دوباره ۲ تا آمپول دیگه... .
- چند دقيقه اي گذشت تا كمي آروم شدم، انقدر با دستم شكمم رو چنگ زده بودم كه بعد از دو روز هنوزم دارم درد ميكشم، كم كم دارم با اين درد كنار ميام و هيچ كنجكاو نيستم تا بدونم علتش چيه و درمانش چي! چون دارم اين درد و مرض رو توي خودم و با تك تك سلول هام پرورش ميدم و ياد ميگيرم چطور مهار كنم، بعد از ۵ سال ياد گرفتم كه اول منقبض ميشه و چند ثانيه بعد تير ميكشه و بعد دستگاه گوارشي قفل ميكنه و بعد از مركز درد كه مثانه ام هست گرفته تا معده و كليه و كبد و روده و... كلا" تعطيل ميشن و همه دست به دست هم ميدن تا منو از رو ببرن! گاهي منم كم ميارم، گريه ميكنم و فرياد ميزنم... اما ديگه دارم باهاش كنار ميام! بدون اينكه دنبال دليل و برهان باشم... و دارم عملا" تجربه ميكنم كه چقدر انسانها عاجزند و بي توان!
پيونشت: اما هنوزم طاقت ندارم پدر بدبختم با موهاي سفيد روي شقيقه هاش و با اون كمر مردونه اي كه ديگه داره خم ميشه منو بغل بگيره و پله ها رو دوتا دوتا بره پائين و بياد بالا شايد بتونه حالمو خوب كنه، شايد من كمتر درد بكشم، شايد آب شدن دخترشو جلو چشاش نبينه و مادرم عاجزانه به همه التماس كنه تا شايد كاري بكنن كه بهتر شم و با اون چشاي مهربونش كه از فرط اشك ريختن زيرشون سياه شده و گود اُفتاده معصومانه نگاهم نكنه و تمنا نكنه تا خوب شم و من نتونم!
+
نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 23:10 توسط مـــــامـــــان بـــــــزرگ
اطلاع از مشخصات يك بلاگر جز ساختن يك تصوير ذهني از وي در ذهن مخاطب هيچ توفيري به حال خواننده ندارد و بنده شما رو تا حدی از ساختن این تصویر محروم میکنم، هر چند بعيد مي دانم كه خودم را شناخته باشم پس در چند سطر نمي توانم خودم را بشناسانم به مخاطبانم... پس همان بهتر که با گذشت روزها هم بنده خودم رو بيابم و دريابم و هم شما بدانيد كه كيستم. و اما اسم وبلاگ كه بنا به روحیه ی بسي جوان و صد البته ارادت خاصم به تمامي مادر بزرگ ها بالاخص مادر بزرگ خودم انتخاب شده و عرض ادبی هست به وي در آن سوی ابرها یا شاید در زیر خاکها... اينجانب هیچ اعتقادی به تبادل لینک ندارم و اگر کسی لطفی کرده و لینکم را در بلاگ یا سایتش قرار داده ممنونم، من نيز اگر بخواهم كه هميشه بخوانم حتما" لينك ميكنم تا در دسترسم باشد.